1959279_384771765013591_1222350378728797223_nدرب سلول باز شد و خط نور از داخل راه رو با ورود سرباز عریض‌تر می‌شد. سرباز آرام آرام گام برمی‌داشت، گویی به زحمت و اجبار وارد می‌شود. سرش را بالا آورد و گفت: باید دستبند بزنم، این جزو مقررات، یعنی مجبورم. زندانی دست‌های مشت کرده‌اش را به صورت موازی به سوی سرباز گرفت و یک گام به جلو برداشت. سرباز برای اینکه چیزی گفته باشد رو به زندانی کرد: توی این ۸ ماهی که من اینجا سربازم تو تنها کسی بودی که شب قبل از اعدام گریه نکردی، من که ازت بدی ندیدم توم اگه چیزی دیدی حلالم کن.

زندانی برای آخرین بار از سلولش خارج شد. این آخرین باری بود که در راهرو زندان قدم برمی‌داشت. همیشه حواسش را جمع می‌کرد و نگهبانان را به دقت نگاه می‌کرد. ولی امروز صبح چشمان همه نگهبانان و سربازان کمی آشفته نشان می داد. زندانی کمی پاهایش سست شد ولی به سرعت خودش را جمع کرد. تمام شب گذشته را با خود تمرین کرده بود تا ضعف در خود راه ندهد تا روز آخر زندگی خود را محکم بگذراند. صدای کشیده شدن دمپایی درفضای راه رو زندان پژواک می‌شد. با گام‌های خسته، زندانی کمی خودش را به سرباز تکیه داد تا بتواند تعادل خود را حفظ کند. نزدیک خروجی راهرو بود. سربازی درب را باز کرد، ماشین ون آماده انتقالش بود. ناگهان ایستاد و بسان کودکی بغض کرد. نتوانست گام دیگری بردارد، ایستاد. سرباز گفت: چیزی شده؟ «اره دستشویی دارم باید برم دستشویی.» سرباز می‌دانست که این تنها یک بهانه است. او هشت ماه مسوول چنین تدارکاتی بود. سرباز را به سمت دستشویی برد، دست بند و پابند را باز کرد و پشت درب منتظر بود که کارش تمام شود. صدای آبی نیامد. مشخص بود که کاری ندارد و فقط بهانه گرفته است. زندانی در داخل دستشویی خود را متقاعد کرد که بدون هیچ مکثی تا پای چوبه دار برود و آنگاه از دستشویی خارج شد. سرباز زندانی را تحویل سرباز ون داد و درب را بست. این آخرین باری بود که سوار ماشینی می‌شد .

در طی راه مرور می‌کرد آنچه را که میلیاردها بار با خود مرور کرده بود که ایکاش آن روز قلم پایش شکسته بود و نمی‌رفت یا اگر هم می‌رفت چاقو را با خود نمی‌برد و ایکاش هیچ‌وقت به فکر دعوا نمی‌افتاد و ایکاش آن شهر را ترک می‌کرد و ایکاش همین حالا قلبش می‌ایستاد و ایکاش داخل زندان خودکشی می‌کرد و ایکاش شب قبل سرش را به دیوار می‌کوبید و خودش را نابود می‌کرد و ایکاش مادرش اینجا بود…

سرش را بلا آورد. می‌خواست چیزی به سرباز بگوید ولی نمی‌توانست و یا شاید حرف زدن را از یاد برده بود. او دقایق آخر زندگی خود را می‌گذراند. ون ایستاد و ارتعاش ترمز تا انتهای قلبش رسید. قلبی که محکم‌تر و قدرتمندتر از قبل می‌تپید. سرباز در یک حرکت درب را باز کرد و بیرون رفت و منتظر زندانی بود که بیرون بیاید. زندانی تمام دیشب را به این گذرانده بود که خودش را محکم نشان دهد. برخاست و از ماشین بیرون آمد، مکث کوتاهی کرد، جمعیت موج می‌زد، جمعیتی که خیلی‌هاشان را می‌شناخت و پچ پچ کرکنده آن‌ها را می‌شنید. دوباره به داخل ماشین بازگشت، رنگ به رخسار نداشت. گویی زودتر از خالی شدن زیر پایش مرده بود. ولی خودش را کنترل می‌کرد، خشک شده بود، می‌ترسید، نمی‌دانست چه بکند، دهانش باز نمی‌شد. سروان به سرباز گفت: «چشم‌بند ببند بیارش بیرون.» سرباز با چشم‌بند ‌به داخل ون آمد و در حال بستن پارچه سیاه به زندانی گفت: «ازت خواهش می‌کنم خودتو کنترل کن و منو اذیت نکن، ازت خواهش می‌کنم.»

زندانی با چشمانی بسته از ماشین پیاده شد و به راه افتاد. اخرین باری بود که راهی را آغاز می‌کرد. چند گام که برداشت صدای مادرش را شنید که صدایش می‌کند. زندانی سرش را چون ماکیان به آن طرف پرتاب کرد و فریاد زد: «بگذارید مادرم را ببینم.» مادر برای آخرین‌بار فرزندش را در آغوش کشید و گفت: «دوستت دارم عزیزم، دیدار به قیامت.» صدای انفجار بغض زندانی، تماشاگران را ساکت کرد. سرباز به سربازی دیگر اشاره کرد که به او کمک کند. زندانی مانند ماهی تازه از آب گرفته شده پرپر می‌زد. تمام دیشب را تمرین کرده بود، ولی گام‌های آخر را کم آورد. از پله‌ها بالا رفت. کیسه تاریکی را روی سرش کشیدند. از چارپایه بالا رفت و طناب را دور گردنش حس کرد. حالا می‌دانست که همه نگاه‌ها به او دوخته شده بود بجز نگاه مادرش .

در میان جمعیت یکی به بغل‌دستی خود گفت: ایکاش رضایت می‌دادند تا جوان بنده خدا این‌طور پرپر نمی‌زد.

نویسنده: سیاوش پورعلی، روزنامه‌نگار