xavaran

هیچ نقطه‌ای از جهان به تاریکی زندان برای کودکان نیست. به همراه مادرم در حالی‌که تنها دو ساله بودم دستگیر شدم. پدرم موفق به فرار شد و من و مادر به اوین منتقل شدیم. از آن روزها خاطرات پراکنده‌ای به یادم مانده است؛ تصویر مبهمی از مادر، اتاق‌های کوچک، هواخوری و… . فقط ۵ ساله بودم که مادرم اعدام شد و سرپرستی من را پدربزرگ و مادر بزرگ‌ها به عهده گرفتند.

خانواده‌ی پدری من، خانواده مذهبی بودند که یکی از فرزندانشان اعدام و دیگری فراری بود و خانواده مادری من به دور از سیاست و مذهب و مخالف ازدواج مادرم و البته پدرم را مقصر در اعدام مادر می‌دانستند. کودکی من در میدان جنگ دو خانواده و با دو فرهنگ مختلف گذشت. اضطراب، اختلال در وضعیت تحصیلی و استرس از من دختری افسار گسیخته ساخت که انتقام مادر اعدامی‌اش و پدر ندیده‌اش را از خانواده و جامعه می‌گرفت. زود تن به ازدواجی دادم که دیری نپایید.

سال‌ها بعد به امید دیدن پدر از ایران خارج شدم و با انسان مسخ شده‌ای روبرو شدم. آن روز تمام رویاهایم از پدر نقش بر آب شد. حالا دیگر یتیم واقعی بودم. به اعدام نه بگوییم.