kheyri

همایون خیری، روزنامه‌نگار

روایتی از همایون خیری، روزنامه‌نگار

مدت‌ها بود پسر یکی از دوستان خانوادگی ما زندان بود. مدت‌ها یعنی چیزی حدود دو سال. جرم؟ گفته می‌شد جرمش انتقال مواد مخدر بوده. خانواده‌اش برایش وکیل گرفته بودند چون نه خود پسر به جرمی که متهم شده بود باور داشت، نه خانواده‌اش باور داشتند و نه همسرش. دو تا دختر کوچک هم داشت. وکیل هم با پرس‌وجو و تحقیق قانع شده بود که موکلش گناهی ندارد. می‌گفتند پسر و همسر و بچه‌های‌شان رفته بودند دید و بازدید خانه یکی از دوستان قدیمی‌شان در زاهدان و وقتی برگشته‌اند تهران پسر را گرفته‌اند که در نقل و انتقال مواد مخدر مشارکت داشتی. هر چقدر هم که بالا و پایین رفته بودند که ما اینکاره نیستیم کسی قبول نمی‌کرد.

مدتی خبری ازشان نبود تا این که پدر خانواده برای پدرم درد دل کرده بوده که دو ماهی‌ست یک آقا و خانم آمده‌اند خانه ما و توی یکی از اتاق‌های خانه‌مان مستقر شده‌اند. که چی؟ که این که خط و ربطی با دستگاه قضایی دارند و اگر حاج آقای خانه مقادیری امکانات مالی در اختیارشان بگذارند این آقا و خانم اینطرف و آنطرف رفت و آمد دارند و قضیه را فیصله می‌دهند. چرا توی خانه این‌ها مستقر شده‌اند؟ برای این که صبح که می‌روند و شب برمی‌گردند گزارش کار بدهند که کی را دیده‌اند و چه کار کرده‌اند دیگر دیر می‌شود و بهتر است تا خاتمه داستان همین‌جا باشند.

در آن اوضاع وخیم روحی خانواده پسر هر کاری پذیرفتنی‌ست، اقامت آقا و خانم کارچاق کن که سهل است. منتها بلاخره این‌ها کاری هم کرده‌اند یا نه؟ فعلا که صورتحساب می‌دهند و پول‌های قابل توجه می‌گیرند ولی خبری از آزاد شدن پسر خانواده نیست. عروس و دو تا نوه هم آواره خانه خودشان و خانه پدر همسر شده‌اند. راز و نیاز و نذر و سفره هم همینطور مداوم برقرار است.

مدتی بعد آقا و خانم مستقر خبر داده بودند که به جای حساسی رسیده‌اند و این مانع را باید با پول خیلی درشت‌تری حل و فصل کنند و تمام. خوب این پول درشت چقدری هست؟ گفته بودند فلان خانه حاج آقا را همین‌طوری که هست بدهند پسرشان می‌آید خانه. حاج آقا مانده بود که چه کند و همه فامیل را جمع کرده بوده که من فرش زیر پایم را هم می‌فروشم ولی الان عقلم به جایی نمی‌رسد که به این‌ها اعتماد کنم یا نه. شما فامیل هر چیزی گفتید همان را انجام می‌دهم. نتیجه این شده بود که برویم محضر و خانه را به نام هر کسی که هست بکنیم، منتها پسر را بیاورید همان محضر که ببینیم. یا با مامور بیاورید خانه ما هم می‌رویم محضر. بلاخره یک چیزی هم دست ما باشد. حضرات گفته بودند نه نمی‌شود. خانه را بدهید بعد پسر را بگیرید. حاج آقا رفته بوده به یکی از ادارات دم و دستگاه قضایی که ببیند بلاخره سرنخی از جایی پیدا می‌کند که این حرف‌ها درست است یا نه. آنجا هم جواب درستی نگرفته بوده. به قول خودش اصلا یک کشور دیگری‌ست.

پسر نیامد که نیامد. یک روزی خبر دادند که پسر را فردا صبح در خیابان فلان دار می‌زنند. من همان روز صبح یک درس آزمایشگاه گیاهشناسی داشتم و باید می‌رفتم سر کلاس. راستش بیکار هم که بودم باز به خیابان فلان برای تماشای دار زدن یک آدم نمی‌رفتم، منتها درست یادم هست که مدام چشمم به ساعت دیواری آزمایشگاه بود و از همانجا حدس می‌زدم که لابد عقربه‌ها که برسند به عدد مثلا هشت پسر خانواده دوست‌مان دیگر تمام شده و از دنیا رفته است. و عقربه‌ها رسید و شد. من بعد از نزدیک به سی سال هنوز همان صندلی و همان نقطه‌ای که نشسته بودم و تمام جزئیات آزمایشگاه را یادم هست. ساختمان حتی اگر امروز خراب شده باشد اما در ذهن من سالم و دست نخورده باقی مانده.

فردای روز که برای عرض تسلیت به خانه حاج آقا رفتیم، شنیدیم که از قرار همه خانواده بجز دو تا نوه حاج آقا رفته بودند مراسم را ببینند، که شاید طناب پاره بشود یا تغییری رخ بدهد و پسر خانواده نجات پیدا کند. هیچ‌کدام رخ نداده بود. حاج آقا زار می‌زد که «آدم ببینه بچه‌ش آویزون شده به طناب. من جگرم آتش گرفته». حاج خانم همسر حاج آقا دو ماه بعد از غصه مرد. همسر پسر دست تنها دو تا دختر را بزرگ کرد. حاج آقا تا جایی که من باخبرم هنوز جگرش می‌سوزد و هر هفته می‌رود بر سر مزار پسرش. هیچکدام از اهل خانواده و فامیل‌ها و وکیل پسر هم قانع نشده‌اند که پسر حاج آقا در کار خرید و فروش مواد مخدر بوده. در واقع اگر بود دستکم با تاکسی و اتوبوس اینطرف و آنطرف نمی‌رفتند، ماشین می‌خریدند.

آقا و خانم مستقر هم پیش از مراسم اعدام خیابانی لنگر را کشیده بودند و رفته بودند. صورتحساب‌ها مانده بود روی دست حاج آقا و کسی در کشور مستقل قوه قضاییه هم به زبان حاج آقا حرف نمی‌زد که معلوم بشود آقا و خانم مستقر این همه پول را کجا مصرف کرده بودند که به یک ملاقات حضوری حاج آقا و همسرش با پسر زندانی‌شان قد نداده بود.

طناب را می‌اندازند گردن یک آدمی و تمام. باقی مراسم به‌عهده خانواده. پول هم به هر حال یک جایی در همین مملکت خرج شده. شاید یک روزی بشود صندوق‌خانه این همه احکام اعدام را باز کرد که درست و غلط ماجراهای اعدام معلوم شود. منتها آدمی که رفته دیگر رفته است، آن را نمی‌شود برگرداند.