kave

کاوه شیرزاد، فعال سیاسی

یادداشت/خاطره‌ای از کاوه شیرزاد، فعال سیاسی

حدود ده سال داشتم که برای اولین بار درگیر یک مراسم اعدام در نزدیکی خانه‌مان شدم. حدود ساعت ده صبح در حالی که با دوستانم در حال بازی بودم، بصورت اتفاقی متوجه تمرکز جمعیت در میدان شهر شدم. جلو رفتم. او را اعدام کرده بودند اما از مراسم اعدام تنها قطعه طنابی آویزان باقی مانده بود. در زمزمه‌هایی که می‌شنیدم هر کسی دلیلی برای اعدام ذکر می‌کرد و بازار حرف‌های ضد و نقیص داغ بود. اولین تاثیرم از دیدن مراسم اعدام این بود که تا مدت‌ها می‌ترسیدم از آن محل مراسم رد شوم. شب‌ها کابوس می‌دیدم و روزها به این اتفاق فکر می‌کردم.

تا سال‌ها انگار قسمتی از وجودم در محل حادثه گم شده بود و من مدام به آن جا بر می‌گشتم تا گم شده‌ام را پیدا کنم. حتی این روزها هنوز گاهی این صحنه از جلوی چشمانم می‌گذرد. هنوز نمی‌فهمم چرا انسانی را در آن زمان‌ها از زندگی محروم کردند. به خودم می‌گویم من از آن موقع تا به حال، دارم زندگی می‌کنم اما فرد اعدام شده از آن زمان‌ها از زندگی محروم شده است. به همه کسانی فکر می‌کنم که شاهد این اعدام بودند. به نظرم همه‌ی ما زخمی بر وجودمان نشست و بعد از سالیان سال هنوز با آن موضوع دست و پنجه نرم می‌کنیم.

در گفتگوهای دوران کودکی، میان هم سن و سالان‌مان گاهی فرد اعدام شده را به عنوان یک قهرمان تصور می‌کردیم و در دلمان ستایشش می‌کردیم. تصور می‌کردیم اعدامی تا آخرین لحظه مقاومت کرده، شجاع بوده و بدون ترس به پای چوبه‌ی دار رفته است. گاهی دلمان به حالش می‌سوخت، فکر می‌کردیم بی‌گناه بوده و قربانی بی‌عدالتی شده است. گاهی فکر می‌کردیم مخالف سیاسی بوده و سرش را زیر آب کرده‌اند. گاهی خودمان را جای اعدامی می‌گذاشتیم و گاهی جای ماموران مراسم اعدام. حس وحشتناکی بود که ما را در کودکی با آن درگیر کرده بودند.

فکر می‌کنم دوران جنگ بود، دورانی که می‌کوشیدند ما را با کشتن و کشته‌شدن مانوس کنند. اندیشه‌مان در آن زمان شده بود مرگ و دیدن اثراتی از مراسم اعدام، این حس را در دلمان تقویت می‌کرد. با اینکه شاهد مستقیم مجازات اعدام نبوده‌ام، اما هنوز هم فکر می‌کنم این موضوع قسمتی از روح و روان مرا قاپیده و به تنهایی توانایی کنار آمدن با آن را ندارم.