یادداشت/خاطره‌ای تاثیرگذار از بهزاد مهرانی، فعال حقوق بشر

behzad mehrani

بهزاد مهرانی، فعال حقوق بشر

- چقد بچه‌ی خوبیه! با این‌که فقط یازده سالشه اما مث آدم بزرگا می‌مونه. خیلی جدی و با متانت!

کودکی‌های ما گره خورده بود با یکی از سیاه‌ترین دوره‌های ایران. دهه‌ی شصت اسباب‌بازی‌های کودکانه، اسباب‌بازی نبود. تفنگ‌ها، تفنگ ِ آب‌پاش و کیو کیو بنگ‌بنگ‌ها الکی نبود. همه‌ چیز واقعی بود. رنگ‌ها سیاه و سفید بود و تفنگ‌های روی دوش ما، تفنگ واقعی. شلیک می‌کرد و خون‌های واقعی از بدن جاری می‌شد و آدم‌های واقعی، واقعا می‌مردند. ایست‌های بازرسی بود و کودکانی که اسلحه‌هایی هم‌قد خود روی دوششان بود. جلوی ماشین‌ها را می‌گرفتند. پدرت یا مادرت را از ماشین پیاده می‌کردند و توی کودک دست و دلت در ماشین از ترس می‌لرزید. داشبورد ماشین اولین جایی بود که مورد هجوم قرار می‌گرفت. داشتن کاست‌های موسیقی لس‌انجلسی جرمی بزرگ بود. کودک‌ها همه در کودکی بزرگ شده بودند. رزمنده‌ی کودک ِ اسیر به خبرنگار ِ زن بی‌حجاب امر می‌کرد روسری‌اش را به سر کند تا با او سخن بگوید. با همان زبان کودکی به زن امر می‌کرد که: ای زن به تو از فاطمه این‌گونه خطاب است، ارزنده‌ترین زینت زن حفظ حجاب است. و ما کودکان پای تلویزیون به شجاعت این کودک صدآفرین می‌دادیم. من اما از جنس آن کودکان ِ اسلحه‌به‌دست ِ سر ِ خیابان‌ها نبودم. از آن‌ها بدم می‌آمد. وقتی می‌دیدمشان می‌ترسیدم. من اهل کتاب بودم. کتاب‌هایی می‌خواندم از کودکانی که برادرها و پدرهایشان در مخالفت با اسلحه‌به‌دست‌ها زندانی شده‌اند. کسانی که در مخالفت ِ با اسلحه‌داران، اسلحه به دست گرفته‌اند. من «کی باز می‌گردی داداش‌جان» ِ علی‌اشرف درویشیان را می‌خواندم. قصه‌‌ی کودکی که برادرش را در شب سرد زمستان به خاطر خواندن کتاب‌های لنین دست‌گیر کرده‌اند. شعرکتاب را از زبان کودک غم‌گین کتاب حفظ می‌کردم که:
کی باز می‌گردی داداش جان!
تا آن سبیل بور و خوبت را بپوسم!
کی باز می‌گردی داداش جان؟
وقتی که رفتی برف می‌بارید و شب بود
روزی بیا و با بهاران گل بیاور!
گلدان قلب مادرم خالی و سرد است
گیسوی او حالا بسان برف گشته
کی باز می‌گردی داداش جان؟…

من کودکی جدی بودم. درست مثل آدم بزرگ‌ها! درست مثل همان کودکی در پایگاه بسیج محله‌مان اسلحه به دست می‌گرفت. روزی در همین کودکی در محله این خبر پیچید که قرار است چند نفر را سنگسار کنند. یکی از آن‌ها را دیده بودم. از همین جوان‌ها که در یک حمام کار می‌کرد. خیلی هم جدی بود. معلوم بود که او هم از کودکی مثل آدم بزرگ‌ها بوده. حالا قرار بود که سنگسار شود. می‌گفتند جرمش این بوده که با یک زن ِ شوهردار، رابطه نامشروع داشته است. دهان به دهان می‌چرخید که در حمام زنانه دوربین گذاشته است و از زنان در حین استحمام فیلم می‌گرفته است. زنی دیگر هم قرار بود اعدام شود. او زنی شوهردار بود که با مرد دیگری رابطه داشته است. روزی کودک این زن که شاهد رابطه‌ی مادر با مردی دیگر بوده و درک چندانی نیز از این رابطه نداشته، جلوی پدر از مردی می‌گوید که با مادر دوست است. این کودک هم به گمانم کودک جدی‌ای بوده است. کودکی درست مثل آدم بزرگ‌ها؛ کودکی جدی و با متانت. حالا قرار است این زن هم سنگ‌سار شود. نمی‌دانستم سنگ‌سار یعنی چه. از آدم بزرگ‌ها که حتما زمانی مثل خود من آدم‌های جدی و متینی بوده‌اند، مدام می‌پرسیدم سنگ‌سار یعنی چه. می‌گفتند آن‌ها را درون خاک می‌گذارند و با سنگ می زنند تا بمیرند. وحشت سراپای وجودم را در بر می‌گرفت. می‌گفتم آخر این‌که وحشتناک و وحشیانه است. اما عموم واکنش‌ها حاکی از رخ‌دادی وحشیانه نبود. می‌گفتند با زن ِ شوهردار رابطه داشته است. زنا کرده است.

روز سنگ‌سار رسید. زمینی وسیع و خالی در سه‌راه ِ فردیس ِ کرج. من هم رفته بودم. زن را در خاک کردند. ازدحام جمعیت زیاد بود. کودکان هم‌سن و سال من هم زیاد بودند. کودکانی عموما جدی و متین! نه می‌خندیدند و نه بازی می‌کردند. بسیار سنگین و با وقار. همه آمده بودیم سنگ‌سار تماشا کنیم. در جمعیت ولوله بود. بسیاری به زن دشنام می‌دادند. زن در خاک بود و روحانی جوان با عبا و عمامه بالاتر از جمعیت ایستاده بود. از حکم خدا می‌گفت و این که زانیه چه کسی است و زنا چه‌قدر زشت و ناپسند است و عرش خدا چقدر از این گناه عظیم می‌لرزد. پس از گفتن سخنانی که خوب به خاطر ندارم. سنگ‌پراکنی شروع شد. مردم با سنگ بر سرو روی زن می زدند. مردی بلوک سیمانی کنار خیابان را برداشت و بر سر زن زد. خون بود که فواره می زد. و من با چشمانی گردشده از فرط حیرت و ترس و اضطراب نظاره‌گر آن بودم. کودکان ِ مانند من هم بسیار بودند. فیلم تمام شد. فیلمی واقعی با خون‌های واقعی و سنگ‌های واقعی. زن هم واقعی بود. کم‌کم همه متفرق شدیم. شب ماجرا را برای پدرم تعریف کردم. پدرم بسیار برآشفته شد که چرا به دیدن سنگ‌سار رفته‌ام. بسیار برافروخته شد. سراپای وجودش خشم بود.

زمین ِ سنگ‌سار ساخته شد و مدرسه‌ی کوثر نام گرفت. من دو سالی در همان مدرسه درس خواندم. زمین سنگ‌سار… مدرسه. هر روز در همان زمین سنگ‌سار صف می‌کشیدیم تا به سر کلاس‌ها برویم. ابتدا قرآن تلاوت می‌شد. درست مثل روز سنگ‌سار. روز ِ سنگ‌سار هم ابتدا فردی پشت یک بلندگوی دستی قرآن خواند. به صف می‌شدیم. پس از تلاوت قرآن، ناظم کمی از نظم و انظباط و جدیت می‌گفت. از ما می‌خواست که کودکان خوب و مطیع باشیم. بین سخنانش باید تکبیر می‌گفتیم: الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر- خمینی رهبر، مرگ بر ضد ولایت فقیه، مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل مرگ بر انگلیس، مرگ بر منافقین و صدام.

همه‌ی حواسم در حیاط مدرسه به سنگ‌سار بود. مدام سنگ و خون و عبای روحانی و بلوک سیمانی در ذهنم رژه می‌رفتند.
مدرسه را بر زمین سنگ‌سار ساخته بودند…
مدرسه را بر زمین سنگ‌سار ساخته بودند…
«مشق قتال» می‌دادند. ما کودکان جدی‌ای بودیم. اسلحه‌هایمان واقعی بود. سنگ واقعی، زن واقعی، مرگ واقعی، خون واقعی.