یادداشتی از ارژنگ علیپور، فعال دانشجویی سابق

arjang

ارژنگ علیپور، فعال دانشجویی سابق

حتما دیده یا شنیده‌اید که سالیانه صدها نفر در ایران روی چوبه‌های‌دار رفته و به اصطلاح به سزای اعمالشان می‌رسند. شاید بهتر باشد پیش از هر چیز از خود بپرسیم که آیا این افراد به واقع به سزای عمل خود می‌رسند؟ آیا جامعه سال به سال پاک‌تر شده و میزان جرم و جنایت در آن پیوسته رو به کاهش است؟

بیایید بدون موضع‌گیری‌های مرسوم اخلاقی و احساسی له یا علیه این موضوع به واقعیات جامعه نگاهی بیندازیم. اقتصاد کشور جوان ما، سال‌هاست که دچار فساد سازمان یافته، بحران‌های پولی و نفتی و فشارهای مالی دستوری از طرف بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول است. با معیار حداقل یک ساعت کار در هفته هم، همچنان درصد قابل توجهی از قشر جوان ایران بیکار است و هیچ‌گونه منبع درآمدی ندارند. حکومت توانایی برقراری امنیت شغلی و اقتصادی را برای مردم ندارد و نبود قوانین و خواست لازم برای ایجاد یک نظام حمایتی و رفاهی فراگیر هم بر همگان آشکار است؛ در نتیجه برخی از جوانان و سرپرست‌های خانواده هم بنا بر هزاران دلیل فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی راه نجات را در خرده‌فروشی و قاچاق موادمخدر می‌یابند. مجرم ما در اینجا شاید کسی باشد که ماه‌ها عاجز از گذاشتن یک قرص نان خالی در دهان خود و خانواده‌اش بوده و در صورت وجود یک فضای حمایتی مناسب، نیازی هم نمی داشت جان خود را به خطر بیاندازد. به نظر شما اعدام چند صد نفر از این دست افراد در سال، جز سرپوش گذاشتن حکومت بر ناتوانی‌های اقتصادی و رفاهی چه معنایی خواهد داشت؟ توضیح اینکه هر سال اکثر اعدام شدگان را مجرمین خرده‌پای قاچاق مواد مخدر تشکیل می‌دهند که کوچک‌ترین نقش را در چرخه‌ی مخوف تولید و توزیع مواد مخدر ایفا می‌کنند.

جامعه‌ی ما که تجربه‌ی دو انقلاب و دو کودتا و سه جنگ را طی صد و چند سال گذشته پشت سر گذاشته است، متشکل از نسل‌هایی غمگین و افسرده است که در کنار تجربیات تلخ جمعی و شکست‌های سیاسی‌شان، با ناملایمات شدید اقتصادی و امنیتی دست به گریبانند. در این بین طی سی و پنج سال گذشته به واسطه‌ی محدودیت‌هایی به سبک قرون وسطی بر آزادی‌های اولیه‌ی شخصی از قبیل پوشش و ارتباطات جنسی و خوردن و آشامیدن، تضادها و تنش‌های فرهنگی و رفتاری فراوانی در فرهنگ عامه ریشه دوانده و یا از گذشته دست نخورده باقی مانده‌اند؛ از آن جمله می‌توان به تجاوزها و تعرضات جنسی اشاره کرد. آیا از دید شما اعدام یک متجاوز، از بین بردن عمل تجاوز – به عنوان دست‌درازی به شخصی‌ترین متعلقات دیگران – و یا سرپوش گذاشتن بر ضعف امنیت اجتماعی و روش‌های نادرست تربیتی و آموزشی است؟ با توجه به این‌که حدود نیمی از اعدام‌های صورت گرفته در ملأعام مربوط به این متجاوزان جنسی بوده‌اند، آیا این سه دهه اعدام در ملأعام نمی‌بایست تاکنون به هدف خود در تطهیر جامعه، اندکی نزدیک شده باشد؟

حالا از شما می‌خواهم که بدون نیاز به درگیری نظری یا اختلاف عقیدتی چیزی را در اطرافیان و شخص خودتان بررسی کنید. تا کنون چند بار خشونت را تجربه کرده‌اید؟ از فحاشی و تحقیر گرفته تا مضروب شدن و تعرض جسمی؟ آیا علی‌رغم منع قانونی، در حلقه‌ی اطرافیان شما میزان بسیار بالایی از خشونت جریان ندارد؟ آیا خود شما در شرایطی کنترل رفتارتان را از دست نداده و کسی را نیازرده‌اید؟ به نظرتان فاصله‌ی یک سیلی محکم منجر به سرخی صورت با یک سیلی منجر به ضربه‌ی مغزی و مرگ چقدر است؟ با آن همه درد و رنجی که در روان و فرهنگ ما جاریست و مواردی که بدان‌ها اشاره شد؛ آیا می‌توان هرکس را که مرتکب قتل شده، یک غده‌ی جدا از جامعه دانست؟ نوجوانی پانزده ساله که در دعوای دم درب مدرسه سهواً موجب قتل کسی شده است، چقدر با هر کدام از ما که در دعوایی بوده‌ایم، متفاوت بوده که مستحق به قتل رسیدن باشد؟

این نوشته تلاشی در جهت توجیه جرایم همه‌ی مجرمان نبود؛ بلکه صرفاً سوالاتی را شامل می‌شد که می‌توانند شک‌هایی جدی در ذهن افرادی ایجاد کنند که معتقدند که اگر کسی مرتکب اشتباهی شد، باید به عمد همان عمل را عیناً بر وی تحمیل کرد و بازپروری و پی بردن به اشتباهات را چیزی ناممکن و یا ناحق می‌دانند. در این بین بد نبود اشاره‌ای هم به آمار اعجاب‌آور ده‌ها مورد اعدامی بی‌هویت و یا فاقد جرم مشخص در سال می‌داشتیم و یادی هم از مجرمین سیاسی و عقیدتی اعدام شده می‌کردیم که در صورت نبود امکان اعدام، حکومت قادر نبود افراد را به راحتی به صرف داشتن سلایق و عقاید دیگرگونه، از بین ببرد.