خاطره‌ای از عباس حکیم‌زاده، فعال دانشجویی و زندانی سیاسی سابق

hakimzadeh

عباس حکیم‌زاده، فعال دانشجویی و زندانی سیاسی سابق

مسئله اعدام در ذهن من از کودکی شکل گرفت. زمانی که کمتر از ۱۰ سال داشتم و در برگشت از مدرسه دیدم چند خیابان را بسته‌اند. مردم می‌گفتند قرار است یکی از گنده لات‌های محل را اعدام کنند. قبل از آن از اعدام شنیده بودم و از اعدام در ملأعام. اما تا به آن روز قضیه این قدر برایم نزدیک و ملموس نبود. با کنجکاوی و بهت و حیرت ساعت‌ها ایستادم و تماشا کردم. از همان موقع برایم قابل هضم نبود که انسان‌ها بتوانند تصمیم بگیرند جان انسان دیگری را بگیرند و او را راهی عدم کنند. انسانی که تا همین چند لحظه پیش نفس می‌کشید، غذا می‌خورد، راه می‌رفت و می‌خندید و نگاه می‌کرد در عرض چند دقیقه در حضور جمعی گسترده به لاشه بی جانی بدل می‌شود. و بعد از آن مردم مثل بازگشتن از سینما، یک نمایش جذاب یا معرکه گیری خیابانی، لبخند بر لب و در حال گفتگو با یکدیگر به زندگی عادی‌شان بازمی‌گردند.

از همان روز این مسئله در ذهن من به عنوان یک علامت سوال بزرگ و گنگ باقی مانده است. اگر چه حضور تماشاچیان خیابانی مسئله را غامض‌تر می‌کند، اما این خود اعدام است که به عنوان یک مجازات در دنیای مدرن امروز همچنان مسئله ی بزرگ اخلاقی برای من است.