یادداشتی از محمد اولیایی‌فرد، حقوقدان و وکیل دادگستری

oliayifar

محمد اولیایی‌فرد، حقوقدان و وکیل دادگستری

اولین بار که برای اجرای حکم اعدام موکلم، به دایره اجرای احکام اوین رفتم نزدیک اذان صبح بود. در گوشه‌ای از سالن اجرای احکام ۶ نفر را دیدیم که با لرزش بدنی محسوس نماز می‌خوانند. موضوع را جویا شدم، گفتند آن‌ها آماده اعدام می‌شوند. آن شب موکل من با صدور دستور توقف حکم، اعدام نشد، ولی همزمان با خروج من، آمبولانس‌ها هم در میان شیون و ناله‌های خانواده‌ها، جنازه آن ۶ نفر را از زندان خارج کردند.

بعد از این، هر وقت که برای اجرای احتمالی حکم اعدام موکلم به اجرای احکام اوین می‌رفتم، این صحنه‌ها دائم برای من تکرار می‌شد، بدون اینکه بدانم چه خراشی بر روح و روان من وارد می‌آید. اوج آن اما هنگامی بود که طناب آبی رنگ کلفتی را بر گردن موکلم انداختند، کشویی چرخدار با دستان اولیای دم با صدای مهیبی به جلو رانده شد و زیر پای بهنود به سرعت خالی شد، در این لحظه چشم در چشم بهنود دوخته بودم، چشمان او در پذیرایی برای خوابی ابدی به سرعت بی حال و سپس بسته شد و جانش که ۴ سال برای بودن تلاش کرده بود، این‌بار اما از فرط خستگی روزهای بیم و امید در زندان، با خوشرویی به استقبال مرگ رفت و با رقص پایی سرد با تنش وداع نمود.

حالا من مدتهاست با کابوس این اعدام‌ها زندگی می‌کنم. ریزش موهای صورتم بهبود یافت اما ترک ناخن‌هایم بهمراه جراحت روح و روانم که همگی ارمغان حضور در پای چوبه‌های دار بوده، همچنان با من است.

اما دیگران چه؟ آن سربازهای وظیفه که در سالن اجرای احکام اعدام مشغول خدمت سربازی هستند و باید روزی به کانون خانواده برگردند، آن پزشکان و مامورین ناظر بر اجرای حکم اعدام، اصلا آن مردم عادی که دائم از طریق مطبوعات و رسانه‌های صوتی و تصویری از اعدام می‌خوانند، می‌شنوند و یا می‌بیند، اجرای احکام اعدام برای این‌ها چه ارمغانی دارد؟ شاید شوق خانواده‌ها با خرید تنقلات و انتظار از سر شب برای دیدن اجرای حکم اعدام در ملأعام، کمترین هدیه اعدام به یک جامعه باشد.