روایتی تاثیرگذار و تکان‌دهنده از علیرضا رضایی، طنزپرداز

rezayi

علیرضا رضایی، طنزپرداز

آن‌روز از اتاق قاضی که آمدم بیرون هنوز نمی‌فهمیدم چه اتفاقی برایم افتاده. یادم نبود که این دفعه اول است که وارد این اتاق یا اتاق‌های مشابه شده بودم یا دفعه هزارم. جرمم هم یادم نمی‌آمد. صبحش چندتای‌مان را با دست‌بند و پابند در محوطه زندان سوار ون کرده بودند و آورده بودند در حیاط دادسرا، دست هر کدام‌مان را به دست یک سرباز دست‌بند زدند و فرستادند دم شعبه‌ای که پرونده‌مان رسیدگی می‌شد.

در راهرویی که به چند شعبه دادسرا ختم می‌شد، دو سه نفر از آن‌هایی که صبح آورده بودند را دیدم. آن‌ها هم از درب اتاق قاضی که بیرون آمدند یادشان نمی‌آمد که دفعه چندم است و به‌خاطر چه جرمی آنجا بودند. چه اهمیتی داشت؟ ما دیگر «زیر اعدام» بودیم. مردم آنقدر بی‌تفاوت از کنار ما می‌گذشتند و هر کدام دنبال کارشان می‌دویدند که گاهی حس می‌کردم اگر افتاده باشم روی زمین هم از رویم رد می‌شوند و می‌روند پی کارشان. چکار باید می‌کردم؟ یقه‌شان را می‌گرفتم و می‌گفتم من اعدامی هستم؟ همه‌شان بدون اینکه جرمم را بدانند می‌گفتند حقت است؛ می‌خواستی نکنی.

تمام این‌ها به لحظه‌ای از ذهنم می‌گذرد. حالا تعداد زیادی از همین مردم دور محوطه‌ای که برای‌شان تعیین کرده‌اند، ایستاده‌اند. من این بالا روی چهارپایه دارم همه‌شان را می‌بینم. همان‌قدر بی‌تفاوت که آن‌روز توی دادسرا دیده بودم. با خودم گفتم حسنش این است که این بالا نمی‌توانند از رویم رد بشوند. هر چند که سنگینی وزن نگاه بی‌تفاوت‌شان که از رویم رد می‌شد، بیشتر از وزن خودشان است. این‌ها آخرین شاهدان زندگی کوتاه یا بلند من هستند. ولی چه کسی برای این شهادت دعوت‌شان کرده؟

قدری از صدایی که از بلندگو پخش می‌شود مربوط به من است. قدری دیگرش مربوط به این‌هایی که کنار من روی چهارپایه‌های جداگانه‌ای ایستاده‌اند. یکی دوتای‌شان را از زندان می‌شناسم. همه‌مان از وقتی که رفتیم «زیر اعدام» یک آدم دیگری شدیم. بعضی هر شب نعره می‌زدند و شاخ و شانه می‌کشیدند و تا کسی اعتراض می‌کرد می‌گفتند: زیر اعدامم، بالاتر از این چه اتفاقی می‌تواند برایم بیفتد؟ بعضی گوشه می‌گرفتند و گاهی که می‌توانستند از نگاهت فرار بکنند، بی امان گریه می‌کردند. بعضی دیگر مثل دیوانه‌ها همین‌طور فقط راه می‌رفتند و زیر لب با خودشان یا شاید کس دیگری حرف می‌زدند.

هر کدام‌مان این وضعیت را یک سال و دو سال و پنج سال و ده سال زندگی کردیم. در این سال‌ها، به بلند شدن هر صدای بلندگویی، صدای ما برای لحظه‌ای قطع شد. هر بار که برای هر کاری صدای‌مان کردند، گفتیم شاید وقتش رسیده باشد. کاشکی وقتش که برسد، اجرای حکم هم به همان راحتی صادر کردنش باشد. در یک دادگاه چند دقیقه‌ای و یک نگاه زیر عینک قاضی و دست او که موقع حرف زدن تو مدام تکان می‌خورد و در آخر حرفت به امضاء رسیده بود: اعدام با طناب دار…

حالا آمده‌اند که چشمان‌مان را ببندند. نمی‌دانم چه باید بکنم. بیشتر از همه دلم می‌خواهد به اعدامی‌های دیگر نگاه بکنم. آنها الآن چکار می‌کنند؟ ما هنوز زنده‌ایم ولی دیگر چشم‌مان زندگی را نمی‌بیند. نگاه آخرم به کجا باشد؟ خودم به دلخواه چشمم را قبل از بستن می‌بندم. بگذار این‌هم هرگز یادم نباشد که آخرین بار به کجا نگاه کرده‌ام. زبری آن دست زمختی که چشم‌بند می‌بندد را حس می‌کنم. یعنی رد طناب از این هم زمخت‌تر است؟ هنوز فکرم تمام نشده زبری طناب زیر گردنم را می‌ساید. چشمم جایی را نمی‌بیند. گوشم صدای همهمه جمعیت را می‌شنود.

صدای بلندگو قطع شده است. یک نفر دارد برای آمرزش ما دعا می‌خواند. یادم نمی‌آید برای آمرزیده شدنم به کسی وکالت داده باشم. برای زنده ماندم به ده‌ها نفر وکالت داده بودم که قاضی اصلاً نگذاشت آن‌ها حرف‌شان را بزنند. حالا برای مردنم یک نفر وکالتاً دعا می‌خواند که من حتی حق انتخابش را هم ندارم؟ بگذارید خودم برای خودم دعا بخوانم. شاید هم اصلاً دلم نخواهد از خدایی که خودش نمی‌تواند جان من را بگیرد، تقاضایی داشته باشم. شاید دلم بخواهد برای آمرزش خودم چیزهای دیگری بگویم که همین آدم طاقت شنیدنش را هم نداشته باشد. اصلاً برای چه من باید در آن دنیا آمرزیده بشوم؟ چرا خدا حق ندارد من را در همین دنیا بیامرزد؟ چرا من دیگر حق ندارم که…

صدای آن آدمی که دعا می‌خواند هم قطع شد. یعنی الآن چهارپایه را از زیر پایم می‌کشند؟ خدایا چکار کنم؟ دیگر نمی‌توانم بقیه‌ی اعدامی‌ها را هم ببینم که بدانم آن‌ها دارند چکار می‌کنند. این طناب گلوی من را آزار می‌دهد. چرا دیگر صدای همهمه نمی‌آید؟

کسی دست‌های دست‌بند خورده‌ام را از پشت تکان می‌دهد. وااااای! باورم نمی‌شود. می‌خواهند من‌را بیاورند پایین. من امروز می‌توانم نهار بخورم. شاید یک وقت دیگری دوباره اعدام بشوم ولی الآن نه. دلم می‌خواهد همین دست، چشمان مرا باز کند تا دوباره زندگی را تماشا کنم. قطعاً این‌دفعه، همان‌قدری که آخرین نگاه در خاطرم نیست، اولین نگاه برای همیشه در خاطرم خواهد ماند. زود باش لعنتی، پس چرا این‌قدر معطل می‌کنی؟ صدایی از پشت سر تایید می‌کند که دست‌بندها سفت و درست بسته شده‌اند…

وااااااای… پس یعنی؟ … صدای تلق چهارپایه آخرین صدایی است که گوشم می‌شنود. نه… لحظه‌ای بعد صدای خرد شدن گردنم را هم می‌شنوم. تمام بدنم سست شده و روی هوا تاب می‌خورد. صدای جمعیت سنگین‌تر از صدای چهارپایه و گردن گوشم را می‌خراشد. خدایا من دیگر نمی‌خواهم صدایی بشنوم. می‌خواهم فریاد بزنم که خفه شید! ولی نه… اگر می‌توانم فریاد بزنم بگذار چیز دیگری حرف بزنم. بگذار فریاد بزنم که مرا بیاورید پایین… اصلاً بگذار التماس بکنم…

التماس به که؟ آن کسی که آن روز حتی حرفم را نشنیده با یک امضا فرصت زندگی را از من گرفت؟ راستی جرمم چه بود؟ یادم نمی‌آید… ولی اگر جرمم اعتقادم بوده باشد که همان بهتر که این بالا حتی توی دل خودم هم خفه بشوم و بمیرم… چه فکرهای بیهوده‌ای… حتی به این اندازه که یک آه بکشی نفس در سینه نداری بعد می‌خواهی فریاد هم بزنی؟ راه نفسم را بسته‌اند. سال‌ها است که این راه بسته شده…

دیگر چیزی نمی‌شنوم. حتی دیگر تکانی هم حس نمی‌کنم. شاید الآن دیگر مرده باشم. شاید هم بقیه خفه شده باشند. زندگی بیخودی بود. اجتماع و قانون تمام سهمش از جرم را انداخت گردن من و بعد هم جان من را گرفت که اثری از آن سهم بزرگ باقی نماند. هیچ کدام‌شان نخواستند حتی اگر من جرمی کرده باشم، کمترین سهمی در توجیه و اصلاح من داشته باشند. یا اگر بخاطر عقیده‌ای این بالا هستم، هیچ کدام‌شان نگذاشتند که لااقل من «تحمل» بشوم.

هنوز نمی‌دانم که مرده‌ام یا نه. ولی فکر می‌کنم نمایش «قانون» تمام شده باشد. حالا لابد دست‌های مرا باز می‌کنند تا یک‌بار دیگر آزاد، ولی بدون اختیار من، به هر سمتی تکان بخورند. اجرای قانون یعنی همین که دست من دیگر با اختیار خودم حرکتی نداشته باشد. خوشبختانه فکرم هنوز بدون اختیار من حرکت نمی‌کند. این در قانون پیش‌بینی نشده! همین هم مهم است… آسوده بمیر!