داستانی کوتاه از ریحانه ظهیرى، نویسنده و روزنامه‌نگار

zahiri

ریحانه ظهیرى، نویسنده و روزنامه‌نگار

توضیح نویسنده: قبل از خواندن این داستان کوتاه می‌خواهم ‌نکته‌اى را خاطر نشان کنم. در این داستان قرار نیست به طرفدارى از گروه و یا حزب سیاسى پرداخته شود! بلکه تنها و تنها به عواطف بازماندگان این افراد توجه شده است. بودند، هستند و خواهند بود افرادى که بنابر اعتقادات مذهبى-سیاسى خود در مقطعى از تاریخ به دار آویخته شده‌اند. امیدوارم روزى بتوانیم در کنار هم و در کمال آرامش گوش شنوایى باشیم براى شنیدن نظرات متفاوت هموطنانمان.

“یا خدا… مستانه دارن شمارهٔ ما رو صدا می‌کنن، من می‌رم.” چادر را از صورتم کنار می‌کشم و خواهرم را می‌بینم که پا‌هایش را خش خش کنان روی زمین می‌کشد تا خودش رابه سوی آن اتاقک نفرین شده ببرد. شبیه پیرزن‌های نود ساله شده است. دستش که چادر را زیر چانه ‌اش چنگ زده می‌لرزد و تن نحیفش روی پاهای لرزانش تاب می‌خورد و با تردید قدم از قدم برمی‌دارد. به وضوح می‌بینم که پا‌هایش توان حمل تن او را ندارند. زیر چادر می‌لرزم. بغض می‌کنم. چادر را دوباره جلوی صورتم می‌گیرم و اشک می‌ریزم. دلم نمی‌خواهد اشک‌هایم را هیچ نامحرمی ببیند. دلم نمی‌‌خواهد تنهایی و دلتنگی‌‌ام را ببینند. دلم نمی‌خواهد به پایشان بیافتم و بگویم به ما رحم کنید، به جوانیمان و زندگی‌‌ای که تا آمد شروع شود، خاکسترش کردید. چادرم را مرتب می‌کنم و اشک‌هایم را با گوشهٔ روسری‌ام پاک می‌کنم. شماره‌ام را در دستم می‌فشارم و منتظر می‌مانم تا صدایم کنند.

خواهرکم هنوز به اتاق نرسیده است که صدای گریهٔ زنی از اتاقک بلند می‌شود و لحظه‌ای بعد، دست پاسداری لای در را باز می‌کند و زن به بیرون رانده می‌شود. در که باز می‌شود، صدای شیون‌اش اتاق را پر می‌کند. زن‌ها و بچه‌ها لحظه‌ای ساکت می‌شوند و سر‌ها و نگاه‌ها به سوی او می‌چرخد که به در نیمه باز آویزان شده‌ است و جیغ می‌کشد. در را‌‌ رها می‌کند، به گونه‌هایش پنجه می‌کشد و التماس می‌کند که رحم کنند، به او و کودک خردسالش رحم کنند.

دلم آشوب می‌شود و نفسم می‌گیرد. التماس. التماس. شیون. شیون. طاقت ندارم. دیگر ندارم. از لحظه‌ای که پا به این اتاق نفرین شده گذاشته‌ام همین شیون‌ها و التماس‌ها را شنیده‌ام و چشم‌‌ام به هرطرف که چرخیده، همین گونه‌های خیس و چشم‌های تاریک ترسیده را دیده‌ام. رو می‌گردانم و سرم را پایین می‌اندازم. التماس‌ها فایده‌ای ندارد. سهم او هم حالا دیگر تنها ساکی است یا کیسه‌ای مچاله که شاید تنها شلواری، پیراهنی، ساعتی در آن بیابد، یا شاید اگر بخت یار باشد حلقه‌ای و آخرین دستخطی برای روزهای بی‌فردای تنهایی ودلتنگی‌اش. چشم‌هایم را به کف سیمانی اتاق می‌دوزم. روزهای تنهایی و دلتنگی مرا چه چیزی پر خواهد کرد؟ چیزی هم مگر می‌تواند این خالی سیاه را پر کند؟ دلم برایش تنگ شده است. برای دست‌های استخوانی گرمش که نیست. نیست. دیگرنیست تا شب ‌ها در آغوشم بگیرد و من دل‌خوش باشم به همیشه بودنش. به انگشت‌هایم نگاه می‌کنم. می‌لرزند. تمام تنم می‌لرزد. از این وحشت که شاید روزی مجبور باشم تنها با یادش و خاطرات نه چندان مشترکمان زندگی کنم، و انگشت حلقه‌ای که از این پس مجبور باشد دو حلقه را در بر گیرد. -ای خدا خدا خدا… با صدای آشنایش به خود می‌ آیم و سرم را بلند می‌کنم. نمی‌دانم چقدر گذشته است. خواهرکم را می‌بینم که روی کف اتاق افتاده و گریان زمین را سجده می‌کند. تا چند لحظه هنوز گیج و منگم نمی‌‌توانم بفهمم چه شده است. وقتی به خودم می‌آیم دست‌‌های لاغر او را حلقه شده دور گردنم می‌یابم که نجوا کنان در گوشم می‌گوید “فرشیدمان بخشیده شده.. بخشیده شده… بخشیده شده…”

همه چیز محو می‌شود. دست‌ها و گونه‌های خیس خواهرم می‌ماند و صورت لاغر و چشم‌های درخشان فرشید که پشت پلک‌های بسته‌ام می‌بینمش، و دست‌های تو … خواهرم گونه‌هایش را به صورت خیسم می‌مالد و من چقدر امیدوارم که تو هم بخشیده می‌شوی و با فرشیدمان می‌آیی. بعد‌ها می‌گفت که زمانی که خبر را شنیده حتی توان شادی کردن نداشته است. به فرشید نگاه می‌کرد که سرش را پایین می‌انداخت و لبخند تلخی می‌زد و سبیل نازکش را می‌جوید. با چشم‌های خیس می‌خندید و می‌گفت “باورم نمی‌شد، نمی‌دانستم بخندم یا گریه کنم، بنشینم یا بدوم، نمی‌فهمیدم کجا هستم و چکار باید بکنم.” خودش به یاد نداشت که اشک شوق ریزان روی زمین به سجده افتاده بود. من لبخند می‌زدم و سرش را ناز می‌کردم و بوی تو سینه‌ام را پر می‌کرد و نفس بیخ گلویم گره می‌خورد. وقتی شماره را صدا زدند، نفهمیدم چطور از جایم کنده شدم و خودم را به سوی آن اتاقک سیمانی تاریک با آن دو پنجرهٔ کوچک و میله‌های کذایی‌اش که حتی نور خورشید را طور دیگری جلوه می‌داد، کشاندم. در را پشت سرم می‌بندم و وسط اتاق قرار می‌گیرم. به در بستهٔ روبه‌رویم نگاه می‌کنم. دلم می‌خواهد در باز شود و تو را در آستانه‌اش ببینم. لبخند بزنی.‌‌ همان لبخندی که تمام پنجره‌های عالم را انگار باز و روشن می‌کرد. دست‌هایت را دراز کنی، آغوش وا کنی، قدم از قدم برداری و پیش بیایی. بیایی. تا همه چیز گم شود، محو شود، دور شود، فقط تو باشی و بیایی تا بتوانم در آغوشت بگیرم، برای همیشه در آغوشت آرام بگیرم و دیگر ترسی از نبودت نداشته باشم.

در باز می‌شود. هیکلی پیش می‌آید و آن ساک سیاه نه چندان سنگین را روی میز می‌گذارد. نگاهی به ساک می‌اندازم. نه. نمی‌تواند حقیقت داشته باشد. چشم‌هایم را می‌بندم. نه. راست نیست. نمی‌تواند راست باشد. حتما شوخی است. مثل آن روز که گفتی سر قرار نمی‌آیی و آمدی، آن هم با یک دسته گل رز، و من نمی‌دانم چرا با ‌آنکه گفته بودی نمی‌آیی، باز سر ساعت رفته بودم‌‌ همان جای همیشگی.. شاید چون می‌دانستم ‌آن قدر دوستم داری که نمی‌توانی نیایی. حالا هم می‌آیی… می‌آیی. مثل‌‌ همان موقع امیدوار بودم که از پشت دری دیواری جایی بیایی.

- “ساکش”… چشم‌هایم را باز می‌کنم. به او که ساک را رو‌به‌رویم گرفته نگاه می‌کنم. ساک را بر می‌دارم و رو می‌گردانم. تکانی می‌خورم تا به سمت در بروم. پا‌هایم توان حرکت ندارد. شاید آخر دنیا که می‌گویند همین جا باشد. سرم گیج می‌رود و نور خورشید چشمانم را می‌زند. – “چقدر فس فس می‌کنی آکله!” صدایش که از هزارتوی حلقومش بیرون می‌جهد مثل استخوان خشکی گوشم را سوراخ می‌کند و فرو می‌رود و با فشار دست‌اش به بیرون پرتاب می‌شوم. لای چارچوب در تاب می‌خورم و لحظه‌ای بعد خودم را سرنگون شده روی زمین می‌بینم. – “شمارهٔ بعدی!”

کف دست‌هایم را بی‌اراده روی زمین می‌کشم و گوشم دوباره پر می‌شود از صدای شیون زن‌ها و بچه‌ها. – “شمارهٔ بعدی!” به شمارهٔ بعدی فکر می‌کنم. چقدر ممکن است بخت یارش باشد تا بار دیگر عزیزش در کنارش جای بگیرد.. انگشت‌هایم دور دستهٔ ساک گره خورده. سینه‌ام می‌سوزد. گونه‌هایم می‌سوزد. پیشانی‌ام را به موزاییک‌های سرد می‌مالم. چرا همه جا تاریک است؟ چرا چشم‌هایم می‌سوزد؟ گلویم. گلویم. گلویم می‌سوزد. سینه‌ام می‌سوزد. لای پلک‌هایم را باز می‌کنم و سایه‌ای محو از خواهرم را می‌بینم که شتابان به سراغم می‌آید. دست می‌اندازد زیر بغلم و‌‌ همان طور که زیر لب به زمین و زمان دشنام می‌دهد، چادر خاکی را روی سرم می‌کشد. – “‌ای خدا.. یخ کردی…” می‌سوزم. زیر بغلم را می‌گیرد و بلندم می‌کند. سعی می‌کنم روی پا‌هایم بایستم. زانو‌هایم می‌لرزد. تاب می‌خورم و لنگان لنگان به طرف در می‌روم.

ساک او را به سینه‌ام چسبانده‌ام. دلم می‌خواهد دیوار‌ها کنار بروند و هیچ چیز نباشد، هیچ کس نباشد، در کنجی‌‌ رها شوم تا لباس‌هایش را به تن کنم و ساعت‌ها پشت میزش بنشینم. کاست‌های صدایش را درون ضبط بگذارم و به دیوارهای اتاقش، تختش، کتابخانه‌اش و دست نوشته‌هایش خیره شوم و تصورکنم که شاید هنوز در همین نزدیکی‌ها باشد. اما می‌دانم‌‌ رهایم نمی‌کنند. نه خانواده‌اش، نه دوستان هم‌فکر و هم‌گامش. همه‌شان حالا به من و داشته‌هایم حسادت می‌کنند. به همین ساک کوچک که به سینه‌آم چسبانده‌ام. مال من است. مال من است. می‌دانند مال من است. جزئی از وجود من است. می‌دانند هرگز از من جدا نخواهد شد. می‌خواهند همین چند چیز کوچک اما زیبا را هم از من بدزدند.

به گورستان رسیده‌ایم. نمی‌توانم باور کنم. زمینی بایر پیش رویمان است. سرم را به آسمان بلند می‌کنم. آسمان ابریست. آمده بودم تا با فرشید و مادرش سر مزار محبوبم از دلتنگی‌هایم بگویم و از روزهای بی‌او بودنم. آمده بودم تا تمام دلتنگی‌هایم را بر مزار او بگریم. اما مزاری در کار نیست. مادرش شیون کنان به گوشه‌ای می‌دود و کنارکپه‌ای خاک و سنگ که کلاغ‌ها از مدت‌ها پیش بالایش به پرواز درآمده‌اند، روی زمین می‌افتد و خاک را چنگ می‌زند. – “مستانه.. مستانه…” صدایش انگار از هزار فرسنگ دور‌تر می‌آید. نگاهش می‌کنم. شیون‌کنان صدایم می‌زند و می‌خواهد تا به کمکش بروم. به کنارش می‌روم. تکه شلوار زرد رنگی را که از خاک بیرون زده در دست گرفته است و نشانم می‌دهد. – “این شلوار سهراب من است… نگاهش کن، بوی سهرابم را می‌دهد.” خاک را چنگ می‌زند و به خیال آنکه شاید صاحب شلوار زرد رنگ در این گور دسته جمعی که حتی خاک هم ازشان دریغ شده است، سهراب او، سهراب من باشد، شیون کنان با ناخن‌هایش زمین را می‌کند. – “بیا مستانه بیا کمک مادر… پس کجایین؟ بیا مادر بگو فرشید هم بیاد، اینجاست… اینجاست…” نفسم بالا نمی‌آید. سرم را بلند می‌کنم. کمی آن سو‌تر فرشید را می‌بینم که بالای سری و دستی که از خاک بیرون مانده ایستاده است و کلاغ‌ها را می‌تاراند.