اعدامی 60

یادداشتی از فرزند یکی از اعدامیان دهه شصت

یک ماه و نیمه بودم که پدرم دستگیر شد و دقیقن روزی که پنج ماهه شدم اعدام! سال شصت بود و اعدام‌های فله‌ای سیاسی! بچگی من در عشق و اضطراب سپری شد. شاید جزء معدود همدردان همنسل خودم باشم که مادر عاشق و فداکارم زنده موند و من تونستم تا حد زیادی زندگی عادی داشته باشم. میگم تا حدی چون به نظرم تاثیر اعدام یعنی مرگ غیرطبیعی و به دست انسان‌های دیگر، مخصوصن اگر به علت داشتن عقیده و ایدئولوژی متفاوت باشد، از اطرافیان اعدامی انسان دیگری می‌سازد.

من تا ۱۳ سالگی علت واقعی مرگ پدرم رو نمی‌دونستم و فکر می‌کردم علتش تصادف بوده. مادرم نمی‌خواست تا قبل از ۱۸ سالگی علت مرگ بابا رو به من بگه. می‌ترسید حس انتقام در من شعله‌ور شه، می‌ترسید جذب گروه سیاسی خاصی بشم و… البته کنجکاوی‌های زیادم باعث شده بود که قضیه تصادف رو هم هیچ‌وقت باور نکنم.

به هر حال من با همه مشکلات زیادی که در زندگی آن روزهای ما وجود داشت، بچگی کردم، هرچند اضطراب در من همیشه وجود داشت. نمی‌دونستم از چی ولی همیشه می‌ترسیدم. از وقتی که یادمه نیمه شب‌ها بیدار می‌شدم و نفس‌های مادرم رو چک می‌کردم که آیا زنده ست یا نه! فکر نمی‌کنم این معضل عادی بچه‌ها باشه، ولی از وقتی که یادمه درگیرش بودم. همون بچگی نصفه نیمه از لحظه‌ای که فهمیدم علت واقعی مرگ پدرم چی بوده، تموم شد. احساس کردم به یک‌باره پا گذاشتم توی دنیای بزرگترها، اون هم دنیایی که حتی بیشتر آدم بزرگ‌های اون زمان از درکش عاجز بودند و هنوز هستند.

سال دوم راهنمایی بودم که اضطراب شدید گرفتم و به همراهش افسردگی اومد. همه خاطرات از بچگی به دنبال هم قطار شدند و تازه می‌فهمیدم دلیل مشکلات توی مدرسه، محل کار مادرم و با بعضی همسایه‌ها چی بود. من دوران خیلی سخت و بحرانی رو طی کردم تا بتونم با این مسئله کنار بیام. تا اجازه ندم حس نفرت از جامعه و حکومت در من رشد کنه. با خودم خیلی کلنجار رفتم که دردم رو با اینکه به نظر خودم یک درد اجتماعی بود، کاملن شخصی نگاه کنم و نگذارم زخم‌هام در تصمیم گیری‌ها و جهت گیری‌های اجتماعی و سیاسیم تاثیر منفی بگذاره. اینکه لبخند بزنم به کسانی که محکومم می‌کنن به نون به نرخ روز خوری یا اطلاعات تاریخی نداشتن، چون رای دادن رو حق خودم می‌دونم‌. وقتی می‌شنوم که نمی‌دونم کاندیداهایی که ازشون حمایت می‌کنم چه نقشی در اعدام‌های اول انقلاب داشتند یا منفعت شخصی دارم که اون جنایات رو فراموش کنم. من در جواب این افراد هیچی نمی‌تونم بگم. نمی‌تونم بگم آقا من خودم یکی از اونام، مثل شما بعد از ۱۰-۲۰ سال از توی تلویزیون و روزنامه‌های خارجی از این اعدام‌ها خبردار نشدم! چرا که با هرکسی در این مورد حرف زدم، دردم بیشتر از قبل شد. احساس می‌کنم چنان بیگانگی نسبت به قربانیان اعدام مخصوصن اعدامیان دهه شصت وجود داره که شاید اگر دردم رو توی دل خودم نگه دارم، حداقل کمتر آسیب ببینم.

همه‌ی این‌ها رو نوشتم که شاید بتونم گوشه کوچکی از دل یک بازمانده اعدامی رو نشون بدم. اعدام به نظرم جدای از اینکه برگشت ناپذیره، در بیشتر موارد به ناحق و نامتناسب با جرمه و حتی در خیلی از موارد قربانی کاملن بی‌گناه. مسئله اینه که اعدام مهم‌ترین و پایه‌ای‌ترین حق رو از یک انسان و اطرافیانش می‌گیره. حق زندگی کردن، فرزند بودن، پدر و مادر بودن و مهم‌تر از همه رشد کردن و تکامل پیدا کردن! اعدام جدای از اینکه بزرگترین ظلم در حق اعدام شونده ست، ظلم بسیار بزرگی در حق بازمانده‌هاست. زخم‌هایی بر جا می‌گذاره که تا عمر هست باقی می‌مونند و حتی با گذر زمان عمیق و عمیق‌تر می‌شن‌. به نظرم زخم‌های روحی که تک تک این افراد باهاش دست و پنجه نرم می‌کنند، بی‌شک به زخم اجتماعی بدل می‌شه. یک اجتماع به واسطه اعمال خشونت و یا بی‌تفاوتی و سکوت در مقابل آن، خشونت رو در خودش نهادینه و بازتولید می‌کند. اعدام دردهای بزرگی برجا می‌گذارد که تحمل و تحلیلش از عهده بیشتر آدم‌ها خارج است و این خود منجر به بیگانگی و دشمنی افراد یک جامعه می‌شود.

به اعدام نه بگوییم.