میترا یلدا
نوشته‌ای از میترا یلدا، وبلاگنویس

‌ازش یک چمدون قرمز مونده بود. قرمز که نه، زرشکی. چرم مصنوعی. از اون چمدون‌‌ها که با سگک بسته می‌شدن و چرخ نداشتن. نمی‌دونم چرا چمدون رو گذاشته بود و رفته بود. آیا وسائل مهمش رو با خودش برده بود؟ نمی‌دونم. یکی دو شب خونه‌ی ما مونده بود. ما بچه‌ها که اصلا ندیدیمش. شب می‌رفت و توی اتاقی که طبقه‌ی بالا بود می‌خوابید. اعدام شد. مدتی بعد از این که از خونه‌ی ما رفته بود، یک جایی گرفته بودنش. مامانم رو هول برداشته بود که اگر وقتی خونه‌ی ما بود می‌گرفتنش، به سر ما بچه‌ها چی میومد. نگرانیِ بعد از عمل گرفته بود. یک شلوار پیژامه توی چمدونش مونده بود که دور انداخته شد. ولی بابام ریش‌تراشش رو نگه داشت. ریشش رو با اون ریش‌تراش می‌تراشید. می‌دونستم که اون رو توی چمدون زرشکی پیدا کرده. من گاهی با چمدون بازی می‌کردم. به زحمت بلندش می‌کردم تا ادای سفر رفتن درآرم. صدای ریش‌تراش رو تا وقتی دیگه نمی‌شد تعمیرش کرد می‌شنیدم و گاهی، نه همیشه ولی گاهی، یادش می‌افتادم. آدمی که ندیده بودم. چمدون مدت‌ها بود که دیگه نبود. احتمالا توی اسباب‌کشی یک جایی جاگذاشته شده بود. هیچ وقت نپرسیدم اسمش چی بود. آیا ریشش رو سه تیغه میزده؟ آیا ته ریش داشته ؟ آیا ریش پروفسوری داشته ؟ هیچی از ریشش نمی‌دونم.


خفاش شب. خیلی زود و در ملأعام اعدام اعدامش کرده بودند. چند وقت بعد یک اروپایی مسافر با زیرکی و کمی هم بدجنسی از من پرسید که آیا فکر می‌کنم باید اعدام می‌شده. گفتم فکر می‌کنم باید بیشترین مجازاتی رو که قانون می‌تونه به کسی بده بهش می‌دادن. و فکر می‌کنم که این مجازات نباید اعدام باشه. گفت : حتی اون؟ به زن‌ها تجاوز می‌کرده. یک لبخندی کنار لبش بود که باعث می‌شد چشم‌هام رو تنگ کنم وقتی باهاش حرف می‌زنم. نمی‌دونستم آیا داره سعی می‌کنه که من رو به شک بیاندازه در نظرم؟ یا اینکه شک داره به حرفی که می‌زنم؟ آیا شک داشتم؟ شک دارم؟ هیچ وقت نبوده به چیزی شک نداشته باشم، ولی امروز هم همون جا وایسادم که روز اعدام خفاش شب. دقیقا چون شک دارم. یادم است که خوشحال نشدم. یادم است که احساس آرامش نکردم. یادم است که احساس امنیت نکردم. یادم است که به نظرم هیچ مشکلی رفع نشده بود. هیچ قاتلی نترسیده بود از طنابی که خفاش شب هم به گردن دیگرانی دیده بود. چطور می‌شه از بازدارندگی حرف زد و «دو» نفر رو اعدام کرد. اعدام نفر دوم نفی توهم بازدارندگی نیست آیا؟


لو می‌دم آیا؟ حتی اگر اعدامش کنند؟ آیا کسی رو که دوست دارم به پلیس معرفی می‌کنم به جرم قتل، اگر خطر اعدامش باشه؟ عاشق نشده بودم ولی سعی می‌کردم بیشترین احساسی رو که می‌تونستم تصور کنم و بعد این سوال رو از خودم می‌پرسیدم. نمی‌دونستم دلم می‌خواست کدوم یک از جواب‌ها برام بدیهی باشه. این که عشقی رو بتونم متصور باشم که بزرگ‌تر از اصولم باشه یا بدونم که اصولم مهم‌ترند برام تا عشقم. ولی سوالی که مطرح می‌شه به این راحتی‌ها از سرت بیرون نمی‌ره. و من با وجود اینکه نمی‌خواستم اعدامش کنند، مطمئن نبودم که بتونم هنوز عاشقش باشم اگر من رو مجبور کرده باشه که روی اصولم پا بگذارم و به دست قانون نسپارمش. چه جوری می‌تونم دوستش داشته باشم اگر کسی رو بکشه. من که برای بدترین آدم‌ها هم حتی اعدام دولتی رو درست نمی‌دونم، چطور می‌تونم دوستش داشته باشم اگر کسی رو کشته باشه.
چرا قبل از این که به سنی برسم که بتونم گواهینامه رانندگی بگیرم این سوال رو از خودم می‌کردم؟ نمی‌دونم. شاید اعدام هیچ وقت جدا نبوده از ما. ما رو ساخته. زندگی ما رو انگار ساخته. چگونگی زندگی ما رو ساخته.