bahram

بهرام بهرامی، شاعر

شعری از بهرام بهرامی، شاعر

نه! این آشوب را امشب
سر تسکین گرفتن نیست
شب سنگین و بی انجام
بسان بخت تیرۀ من
بسان بخت تیرۀ تو
به زنجیر سکون درمانده بی فرجام
*****
نه راهی، نی گریزی نیست
از این بن بست بی بنیاد
که چونان ورطه ای هر دم
کشد ما را به سوی انحنای مرگ
در آنجا پیچ و تابی و پس از آن هیچ
بجز ناله، نشانی نیست از فریاد
*****
سکوت مرگ در دلها و دلها سرد
درین آوردگاه خفته و خاموش
خروش شهسواری نیست
جز از کابوس دیدن مردمان خفته رابی شبهه کاری نیست
درین بازار،
چه بیهوده است،
قیاس مرد با نامرد.
*****
شب بی رزم، شب بی بزم
نه ردّ زخمه ای بر ساز
نه رقص لولیان، خَوی کرده و خمّار
سماعی نیست این شب را
بجز رقص زنی بر ریسمان دار.