خاطرات مرتضی اسماعیل پور، روزنامه‌نگار

اسماعیلپور

مرتضی اسماعیل پور، روزنامه‌نگار

هر بار که حکم اعدامی تایید می‌شود، خانواده محکوم به اعدام قبل از اعدام عزیزان خود هزاران بار می‌میرند و زنده می‌شوند.

بار‌ها شاهد آن بودم که چقدر این خانواده‌ها اشک می‌ریزند و از جلسه دادگاه و ملاقات با عزیز خود سخن می‌گویند که دست آخر گزارش و یا مصاحبه شود از آخرین وضعیت فرد اعدامی. روزنامه نگار بودن برای خود عالم خاصی دارد. بار‌ها در دل به خودم گفتم ‌ای کاش من هم تنها مخاطب یک نوشتار بودم و حداقل از نزدیک با درد خانواده‌های محکوم به اعدام آشنا نبودم.‌ای کاش صدای ضجه‌های مادری را نمی‌شنیدم که فرزندش چند ساعت دیگر به پای چوبه دار، آویزان و بدون نبض خواهد شد. این‌ها خاطره نیستند، این‌ها دردهای هستند که گاهی یادشان ویرانم می‌کند.

خانواده محکومین به اعدام، مثل تمام خانواده‌های دیگر نیستند، احساس خاصی دارند، گاهی آن‌قدر امیدوار می‌شوند و گاهی هم آن‌قدر ناامید که آدمی می‌ماند، که چطور آن‌ها را آرام کند و یا در شادی‌هایشان همراه شود.

از طرفی می‌دانم که متاسفانه شادی‌ها زودگذر هستند و از طرفی دیگر به خود می‌گویم باید تمام تلاشم را انجام دهم که آن‌ها ناامید نشوند.

تا یادم است همیشه از اعدام می‌ترسیدم! یک ترس عجیب سراغم می‌آمد که نکند مرا هم، روزی اعدام کنند و حال که با خانواده‌های اعدامی گاهی در تماس هستم، به این فکر می‌کنم که چطور این خانواده‌ها شب‌ها می‌خوابند؟ چطور موضوع مرگ عزیز خود را می‌توانند هضم کنند؟ چطور می‌توانند به این فکر کنند که دیگر عزیزانشان زنگ خانه را نخواهند زد.

باز می‌گویم‌ ای کاش من تنها مطالب را می‌خواندم و هرگز با خانواده‌های اعدامی تماسی نداشتم؛ تماسی نداشتم تا در جریان شرایط کودکان کم سن و سال و دل تنگی‌های آن‌ها نشوم، تماسی نداشتم تا درد دل‌های مادری را نشنوم که می‌گفت «من امیدم به خدا است و این‌ها نمی‌توانند پسرم را بکشند»، در حالی که فرزندش فردای‌‌ همان روز اعدام شد.

ای کاش بی‌خبر بودم که چقدر همسر یکی از محکومین به اعدام، با پاهای ناراحت خود بار‌ها پله‌های دادستانی را بالا و پایین می‌کرد و دست آخر آقایان دادستانی نشین! به او می‌گفتند «که حیف نیست عمر خودت را پای این آدم می‌گذاری!» و با این وضع همسر آن محکوم به اعدام بی‌قرارانه پیگیر پرونده همسرش می‌شد. از اینکه به من می‌گوید «این‌ها انگار نه انگار که با جان همسرم بازی می‌کنند و به راحتی مرا هم مسخره کردند» همچنان شرمم می‌گیرد.

این‌ها گوشه‌ای از بغض‌های من بعد از هر مصاحبه است، در حالی که می‌دانم خانواده محکومین به اعدام هر لحظه با بغض زندگی می‌کنند و از آن بد‌تر زمانی است که دیگر عزیز خود را از دست داده باشند.