روایت سیاوش پورعلی، روزنامه‌نگار، از مادری که قاتل فرزندش را بخشید.

siavash poorali

سیاوش پورعلی، روزنامه‌نگار

«دو شبی بود که نخوابیده بودم. تمام ثانیه‌ها و ساعت‌های روز و شب در این فکر بودم که اگر الان پسرم زنده بود، چه پیشنهادی می‌داد. استرس و اضطراب تمام وجودم را تسخیر کرده بود، این احوال را یک سال تجربه کردم و گویا دیگر وقت به پایان رسیدنش بود. ولی چیزی ته قلبم آزارم می‌داد، اینکه کسی دیگر می‌میرد و مادری که حالا او هم به حتم شرایط من را دارد و جوانی که همانند پسرم او هم نفسش بند می‌آید و شرایطی که تکرار می‌شود روزه ختم، مراسم خاک‌سپاری، شب سوم و هفتم و چهلم و…. صبح که شد گام‌هایم را استوار برداشتم تا پایه چوبه دار هم رفتم و وقتی قاتل پسرم را دیدم فریاد زدم می‌بخشم، اعدامش نکنید.»
مرضیه زنی است پنجاه و چهار ساله که یک سال پیش پسر بیست ساله‌اش بر اثر ضربه وارده به ناحیه سر فوت کرد. پسر جوان مرضیه در درگیری جوانان محل قصد میانجی‌گری و پایان دعوا را داشت که به صورت کاملا اتفاقی تبر بلند شده یکی از طرفین دعوا، بر فرق سرش فرود می‌آید و فوت می‌شود. بعد از آنکه دادگاه حکم قصاص را صادر کرد همه منتظر اجرای حکم شدند و رفت و آمدهای بزرگان محله برای رضایت فایده‌ای نداشت و هرچه اصرار می‌کردند، مرضیه بیشتر عصبی می‌شد. رو به آن‌ها می‌گفت: اگر فرزند شما این بلا سرش می‌آمد، شما می‌بخشیدید؟ باید به مرضیه داغدار حق می‌دادند، ولی زندگی جوانی دیگر در خطر و به نوعی نفس او در دستان مرضیه بود. مرضیه با حالتی بغض گونه می‌گوید: «نمی‌دانستم چه باید بکنم یعنی راهی نداشتم پسرم بی‌گناه فوت شد این حقش نبود، همه خانواده را سیاه پوش کرد. داغ جوان دیدن سخت است. خدا سر هیچ کس نیاورد، وقتی صحنه آخری که سعید از خانه خارج می‌شد را به خاطر می‌آورم. تمام زندگی برایم تار می‌شود. ولی دیگر چه می‌توانم بکنم. رفت و جان بی‌روحش را برایم آوردند و این حق من بود که به کسی رضایت ندهم. هم دین این حق را به من داده بود و هم قانون. ولی می‌دانی نمی‌توانستم ببینم کسی مثل سعیدم بمیرد آن هم مقابل چشمان جمعیتی که برای تماشا آمده بودند.»
مرضیه اشک‌هایی که دور چشمش را پر کرده بود با گوشه روسریش جمع کرد و ادامه داد: «از قدیم گفتن که لذتی که در بخشش هست در هیچ چیزی نیست. نه کسی به خوابم آمد و نه کسی چیزی در گوشم گفت و نه پولی از کسی گرفتم فقط وقتی دیدم که پسر مردم از پله‌ها بالا می‌رود تا به طناب دار برسد ناگهان بغضم شکست فریاد زدم می‌بخشم می‌بخشم و بخشیدم جوان مردم را پایین آوردند و به سوی خانه‌اش رفت. بخشیدم تا بخشیده شوم اگر هم نمی‌بخشیدم کسی نباید به من خرده می‌گرفت ولی اگر نمی‌بخشیدم دلم سنگینی می‌کرد سنگین بود زلال نبود و سنگ بود. البته کسی از این موضوع اطلاع پیدا نمی‌کرد ولی خودم که می‌دانستم در دلم چه خبر است.
تقریبا یک هفته مانده بود به اعدام همه فضای خانه‌ام و فضای ذهنم سیاه بود از وقتی پسرم فوت کرد رفته رفته چشمانم رو به سیاهی رفت و هر روز تیره‌تر می‌شد تا اینکه یک هفته مانده بود به برگزاری اعدام روزهای سختی را پشت سر گذاشتم احساس می‌کردم وقتی قاتل پسرم اعدام شود این فضا روشن‌تر می‌شود، ولی کمی که فکر کردم ترسیدم تا این روز‌ها تا پایان عمرم ادامه داشته باشد. هیچ وقت به بخشیدن فکر نمی‌کردم و هیچ وقت نمی‌خواستم از خون فرزندم بگذرم. سعید فرزند آخر من بود و فرزندان آخر هم که عزیز خانواده می‌شوند. جای خالیش برایم سخت بود و اینکه هرگز دیگر به خانه بر نخواهد گشت، تحمل داغ را برایم سخت‌تر می‌کرد. نمی‌خواهم برایتان روضه مصیبت بخوانم ولی همه فکرم این بود که می‌گویم.
روز اعدام وقتی از درب خانه خارج شدم گام‌هایم را استوار برمی‌داشتم و می‌رفتم تا انتقام بگیرم. عرض کردم همه ذهنم درگیر همین بود که جان دادن قاتل را ببیندم تا دلم خنک شود. هرچه به محل اعدام نزدیک‌تر می‌شدم، نمی‌دانم چرا قدم‌هایم سست‌تر می‌شد. تقریبا چند صد متر ماند به محل وقتی جمعیت را دیدم پا‌هایم نایی برای راه رفتن نداشت. پسر و دختر بزرگم زیر بغلم را گرفتند تا به محل رسیدیم. به محض آنکه جمعیت را دیدم بغضم شکست، گریه‌ای کردم که گویی از درون در حال خالی شدن بودم. انگار سبک می‌شدم و انگار که داغ جوانم در حال بیرون آمدنم بود و با هر قطره اشک سبک‌تر و سبک‌تر می‌شدم. حالم عوض شده بود. نمی‌دانم چرا ولی انگار من را به اجبار آورده‌اند به این مکان، زبانم بند آمده بود و از حال رفتم.»
مرضیه افزود: «وقتی به حال آمدم احساس سرما می‌کردم. شوهرم به سمتم آمد و گویی در چشمانم خوانده بود که چه قصدی دارم. از روز اول هیچ نگفته بود و همه چیز را به من سپرد که ببخشم یا نبخشم. به سمتم آمد فهمیده بود که می‌خواهم ببخشم، زیر بغلم را گرفت بدون هیچ حرفی مرا به سوی چوبه دار برد. بنده خدا خودش هم نمی‌توانست خودش را کنترل کند ولی گام‌هایش را آرام آرام بر می‌داشت. حواس کسی به ما نبود، شوهرم گفت بگو شاید دیر بشود و درست وقتی که مجرم پا‌هایش به پله‌ها رسید فریاد زدم می‌بخشم… ولی کسی صدایم را نشنید، نمی‌دانم مردم آمده بودند چه چیز را ببیند. مجددا فریاد زدم که این بار مامور دادگاه متوجه شد و رفت رضایت دادم دیگر نمی‌دانم چه شد. وقتی به حال آمدم در ماشین پسر بودم که جلو درب خانه پارک کرد. حاج خانم اولین نفری بود که به سوی من آمد. نمی‌دانم چطور همه محل به این زودی با خبر شده و آمده بودند تا به من آرامش بدهند.
مرضیه جرعه‌ای آب خورد و دستش را روی پیراهن سفیدش کشید و گفت: سفید پوش شدم، چون قلبم نرم است. شاید هیچ وقت نمی‌توانستم لباس مصیبت را از تنم برکنم ولی بعد از اینکه از مراسم اعدام آمدم خانه چند ساعت بعد همه همسایه‌ها با سلام و صلوات و فاتحه وارد شدند. شوک زده شده بودم با خواهرم تماس گرفتم که بیاید و از مهمانان پذیرایی کند. اصلا نفهمیدم چه شد ناگهان چرخ خیاطی دیدم و چند رنگ پارچه، بلندم کردند قدم را گرفتند و بریدند و‌‌ همان جا دوختند و چند ساعت بعد اولین دست از لباس را بر تنم کردند. هیچ مقاومتی نکردم یعنی نمی‌توانستم مقاوت کنم. چاره چه بود مشکی را از تنم بیرون کشیدند و سفید پوشم کردند. حاج خانم همسایه ما که زنی محبوب در محله است، دم گوشم گفت الان اگر پسرت اینجا بود می‌گفت مامان چقدر خوشگل شدی و این لباس چقدر بهت می‌آید. بعد از اون روز به خاطره اینکه روح پسرم رو همیشه خندان ببینم هیچ وقت حتی جوراب سیاه هم نپوشیدم و همیشه سعی کردم خودم را شاد نشان دهم.»
مرضیه با لبخند ادامه داد: «چند ماه بعد همسایه‌ها با هم بحث می‌کردند، نمی‌دانم چه شده بود که کبوتر یکی مرده بود و همین باعث شد تا درگیر شوند. صدایشان آنقدر بالا بود. من آمدم سر پنجره تا ببینم چه شده. کسی من را ندید، بعد از چند دقیقه یکی از همسایه‌ها صاحب کبوتر را مخاطب قرار داد و گفت: خجالت نمی‌کشی؟ مرضیه خانم از خون پسر بیست ساله‌اش گذشت، تو الان به خاطره یک کبوتر داد و فریاد می‌کنی؟ و صاحب کبوتر هم چیزی نگفت و به خانه‌اش برگشت. این صحنه را که دیدم آمدم داخل و کلی خوشحال شدم… نمی‌دانم چرا ولی همین که بخشیدن من در محل سنتی را باب کرده تا دیگران هم ببخشند، برایم یک دنیا ارزش دارد. این یعنی پسرم زنده است چون سبب آن شد تا بخشیدن را مردم یاد بگیرند. این داستان را برای شوهرم هم تعریف کردم. او هم همانند من خوشحال شد و خدا را شکر کرد. همیشه یادتان باشد لذتی که در بخشش هست در هیچ چیز نیست. خداوند در قرآن می‌گوید، رحم کنید تا بر شما رحم شود. گفتن این آسان است ولی من عمل کردم و رحم خدا را هم دیدم، صبری که خدا برای تحمل این داغ به من داد بزرگ‌ترین رحمی بود که می‌توانست به من بکند. وقتی دلت این قدر بزرگ است که می‌بخشی تنها خودت را سبک نمی‌کنی بلکه همه اطرافیانم هم لذت بخشش را درک کردند و می‌بینید که این کار من به مثال تبدیل شده. الان که به اون روز فکر می‌کنم می‌بینم من به همه کسانی که برای تماشای اعدام آماده بودند درس بخشش دادم همین برایم بس بود بعد از بخشش ذهنم تغییر کرده و فکرم.»