خاطره‌ای از یکی از همراهان کمپین حق حیات

10911506_457256041098496_7292271308575810421_o

عموی بزرگم ناغافل سکته کرد و درگذشت. راه افتادیم سمت شهر پدری که سال‌ها بود به آنجا نرفته بودیم. جلوی در خانه‌ی عمو مردهای فامیل ایستاده بودند و صدای قرآن در کوچه می‌آمد. آن‌قدر زمان از دیدار با اقوام دورمان گذشته بود که خاطره محوی از چهره‌هایشان داشتم و بیشترشان را نمی‌شناختم. دورتر از همه “حمید” ایستاده بود؛ تنها و با فاصله از دیگران. سال‌ها بود ندیده بودمش. من که دبستانی بودم او بیست و چند ساله بود و حالا نزدیک به پنجاه می‌زد. سلام و احوالپرسی گرمی با او کردم. در طول روز هم چند مرتبه کنار او رفتم و گپی زدیم. نزدیک غروب پدرم آمد نزدیک ما. گفت “حمید رو می‌شناسی دیگه؟ برادر سعیده”. گفتم که بله می‌شناسم. بعد با خودم فکر کردم که من بارها حمید را در جمع‌های خانوادگی دیده‌ام، از زمانی که دبستانی بودم تا حالا که موهای من هم شروع به سفید شدن کرده‌اند. پس چرا وقتی پدرم می‌خواهد حمید را به من یادآوری کند او را برادر سعید معرفی می‌کند؟ سعیدی که پیش از تولد من جان سپرده است؟ بعد فکر کردم که احتمالا به همان دلیلی که من بسیاری از اقوام را به جا نیاوردم اما حمید خوب به خاطرم مانده بود. چون از ابتدا حمید را با نام سعید، برادری که ستمکارانه از او گرفته بودند، می‌شناختم.

سعید هم سن و سال پدرم بود، همزمان با هم به دانشگاه رفته بودند. در آن سال‌های پر ولوله دانشجوی پلی تکنیک تهران بود، کاریکاتوریست بود، چپ بود و در طوفان حادثه ها گم شد. نه جنازه‌ای از او ماند و نه سنگ قبری. تنها مختصات تقریبی گوری را دادند؛ “از این دیوار ده قدم به جلو می‌روید و بعد شش قدم به چپ. تقریبا اونجاست”. وقتی که سعید را کشتند حمید هنوز مدرسه‌ای بود. پدرش سال‌ها پیش مرده بود و او خواهر و برادر دیگری نداشت. سعید که رفت حمید ماند و مادرش. سال‌های زیادی گذشته است اما حمید هنوز ازدواج نکرده است. مادرش پیر و زمینگیر شده است و حمید حالا نزدیک به پنجاه سال دارد. سال‌ها پیش که عموی کوچکم خودکشی کرد، حمید در آغوش پدر و عموهایم گریه می‌کرد. نوحه‌خوان می‌خواند: “غم مرگ برادر را برادر مرده می‌داند”.
پدرم همیشه از خاطره‌ی روشن سعید می‌گوید. می‌گوید که باهوش بود، هنرمند بود، مهربان بود. اگر سعید زنده بود حالا او هم مثل پدرم موهایش یکدست سفید شده بودند. در شهر پدری همه چیز عوض شده است. پل‌های زیادی ساخته‌اند، روگذر، زیرگذر، میدان‌های بزرگ، پاساژهای پر زرق و برق، خانه‌های قدیمی پدربزرگ‌ها را کوبیده‌اند و مجتمع‌های شیک ساخته‌اند، پدربزرگم مرده است، دو تن از عموهایم مرده‌اند، پدرم پیر شده است، من هم پا به سراشیبی عمر گذاشته‌ام، اما خاطره‌ی سعید هنوز جوان است. هنوز پدرم وقتی می‌خواهد حمید را به من یادآوری کند می‌گوید “برادر سعید”.
آن که حکم به کشتن سعید داد شاید حتی او را به یاد نداشته باشد اما جای سعید هنوز در آن شهر خالی است. جای پسری شهرستانی که به تهران رفت تا مهندس شود اما هرگز برنگشت. کشتن سعید کار سختی نبوده است. کشتن یک زندانی دست بسته چه سختی‌ای دارد؟ “مث پروانه‌ای در مشت، چه آسون میشه ما رو کشت”. اما پسر بچه‌ای که برادر بزرگش، تنها برادرش را از او گرفته باشند، همیشه بی‌برادر می‌ماند.