خاطره‌ای از گلاب، یکی از مخاطبان کمپین حق حیات

11169618_461048794052554_9008801709359924697_o

با چشم بند پشت چادرهای یکدیگر را گرفته بودیم و به طرف دستشویی می‌رفتیم. پا‌هامان را که از فرط کابل و تعزیر توی سرپایی‌های مردانه هم جا نمی‌شد، روی زمین می‌کشیدیم. ناگهان ضربه‌ای شدید به طرف راست صورتم گیجم کرد و چشم بندم به عقب رفت. فریادی برسرم کشید، چشم بندت را درست کن دخترِ… برای اولین بارصورتش را دیدم یک سالک بزرگ سمت راست صورتش بود. ازخشم ودرد به خودم می‌پیچیدم!!!
نامش را نمی‌دانستیم. توی بازداشتگاه اسمش را گذاشته بودیم «مامور اعدام». هربارکه به در اطاق می‌آمد وباچشمانی براق و خندهٔ کریه و آن سالک بزرگ روی صورت اسمی را صدا می‌کرد و ما می‌دانستیم که این دیدار آخر است.
به بند منتقل شدم و دیگر ندیدمش تا سال‌ها پس ازآزادی توی استخر شهرمان دیدمش که حالا معلم تربیتی شده بود وبرای آموزش شنا و یادگیری به استخر آمده بود. از سالکش شناختمش، سعی می‌کردم دوروبرش نباشم. دیدنش مرا به هم می‌ریخت و با خودم فکر می‌کردم أیا خواهرم را هم شب اخر با‌‌ همان خنده صدا کرد؟
توی این فکر‌ها بودم که صدای فریادی به خود آوردم. مامور اعدام وسط استخر دست وپا می‌زد، توی بد موقعیتی گیر افتاده بودم. از طرفی بدم نمی‌آمد چند قلپی آب بخورد و از طرفی پرسشی توی آن لحظه‌های کوتاه درگیرم کرده بود که پس تفاوت من با او چیست؟
شیرجه‌ای زدم و تن نیم جانش را ازآب بیرون کشیدم و شروع به تنفس مصنوعی کردم، چشمانش را که بازکرد به بقیه سپردمش، مرا شناخت. از نگاهش فهمیدم. از فردای آن روز هم دیگر به استخر نیامد.
بار آخر در فرودگاه دیدمش. در قسمت بازرسی بانوان. دیگر از آن مامور که می‌تاخت و سیلی می‌زد و با خنده محکومین به اعدام را صدا می‌زد خبری نبود. گوشه اتاق روی صندلی نشسته بود و مسافران را عزیزم و خواهرم صدا می‌کرد. من شناختمش با آن سالک، ولی بعید می‌دانم که مرا شناخته بود.
تمامی طول راه طولانی سفر را به این فکر می‌کردم که چه حسی نسبت به مامور اعدام دارم.
نه دیگر آرزوی مرگ و اعدام هیچ کس را ندارم. این سرزمین به اندازه کافی خون دیده است. اما آرزوی دادخواهی آن روزهای سیاه دهه شصت را دارم.
من بخشیده‌ام، اما فراموش نمی‌کنم آن صورت و سالک سمت راستش را.