روایتی از یکی از مخاطبان کمپین حق حیات

1798833_453036821520418_7317391591170653768_n

شب اولی که از بازداشتگاه به بند عمومی زندان رفتم، دیدمش. از بچه‌های دانشجو شنیده بودم چه صدای جادویی دارد.

بعد از شام روی تخت خواب‌های سه طبقه جمع می‌شدیم. در و پنجره‌ها را محکم می‌بستیم که صدا بیرون نرود. وقتی که صدایش اوج می‌گرفت شیشه‌های بند می‌لرزید و نگهبان بیرون هواخوری فریاد می‌کشید که “چه خبرتونه، صداتون زندان را برداشته… برادر‌ها می‌شنوند… خجالت بکشین…” و ما هم آرام همصدا می‌شدیم: “شام تاریک ما را سحر کن!”

دادگاهش چند دقیقه بیشتر طول نکشید و حکم اعدامش صادر شد. موقع رفتن سفارش مامان وبابا وتنها خواهرش که در اوین بود را به ما کرد.

بعد از آزادی به دیدن پدر و مادرش رفتم که از فرهنگیان به نام شهرمان بودند. چه چیزی برای گفتن داشتم جز خاطرات روزهای آخر و جریانی که به انحراف رفت و امید به بازگشت دختر دوم که چیزی از حکمش باقی نمانده بود و دست آخر شنیدن صدایش که در یک کاست ضبط شده بود.

برای شش سال در سرما و گرما و برف، هر پنجشنبه بر سر مزارش می‌رفتند و شنبه صبح به تهران برای ملاقات آن دیگری!

تا آن تابستان لعنتی ۶٧ که بعد از دو ماه قطع ملاقات‌ها، برای گرفتن خبری به لونا پارک رفتند! پاهای پدرلرزید و مادر با قدم‌های لرزان یک ساک کوچک را تحویل گرفت. دومین وتنها دختر خانواده هم رفت، بدون حتی سنگ قبری، یک گور دست جمعی به نام خاوران!

حالا پنجشنبه‌ها به مزار دختر اول می‌رفتند و جمعه‌ها با اتوبوس به تهران به دیدن مزار دومی در خاوران!

عید‌ها و هر زمان که به مناسبتی به دیدنشان می‌رفتم، تا چند روز بعد از دیدنشان حال خوبی نداشتم. سخت بود دیدن غم در چشم‌های پدر ومادری که بهترین فرزندان آن شهر را در مدرسه آموزش داده بودند و حال هر دو دخترشان اعدام شده بودند!

پدر چند سالی بیشتر دوام نیاورد. هر بار که برای دیدن مادر رفتم باز کاست صدایش را می‌گذاشت که حالا از فرط تکرار به خش خش افتاده بود و باز می‌خواند «شام تاریک ما را سحر کن.»

چند سال پیش مادر هم رفت، بدون اینکه پاسخی برای سوالش پیدا کند؛ «به کدامین گناه کشته شدند؟»

شام تاریک ما زمانی سحر می‌شود که انتقام، جنگ، ترور و خشونت و اعدام در سرزمین‌مان جایی نداشته باشد!

شام تاریک ما زمانی سحر می‌شود که در مورد اعدام و خشونت واثرات مخرب ان بر خانواده‌ها حرف بزنیم نه فقط در کمپین و اطلاعیه بلکه با مطرح کردن آن در خانواده و دوست و جامعه و حتی فضای مجازی… شاید تلنگری باشد به همه آن‌ها که با بی‌تفاوتی از کنار موضوعات این چنینی می‌گذرند ویا آنانی که بر طبل خشونت می‌کوبند.

هنوز صدایش در گوشم است:
ای خدا
ای فلک
ای حقیقت
شام تاریک مارا سحر کن